ادبیات

خاطره

تنها شاهد دویدنهای عاشقانه ما بردور حوض خانه پدر  ، شاهد خنده های مستانه ما که به خانه همسایه سرک می کشید ، او تنها شاهد عاشقی بود که مارا دزدانه می دید و عجب حافظه ای داشت که همه خاطره شد براین سو وآنسوی پنجره ها … سیمین افشار …

بیشتر بخوانید »

دریای هستی

ای دریای هستی بیا , موج سرکش زندگی را روانه ام کرده ای , من درکنارساحل افکارم دست وپا می زنم , من درانتظار وباآبیِ رنگ خیلالم , باتو قدم می زنم …     سیمین افشارلطفی سیمین افشار لطفی

بیشتر بخوانید »

تابستان

سلام به تابستان , به گرمی صداقتش , به نشانه گیری آفتابش , و نشستن زیر سایه یک درخت و پناه بردن به تنهایی خود …     سیمین افشارلطفی سیمین افشار لطفی

بیشتر بخوانید »

گل نرگس

گل نرگس

زندگی باغ گلی است پر از گل نرگس سهم خود را برچین , دسته کن , لمسش کن و عطر خوش بویش را به پیراهنت گره بزن …   سیمین افشار لطفی سیمین افشار لطفی

بیشتر بخوانید »

سرمای زمستون

گل نرگس

سرمای زمستون بعضی وقتها توی سرمای زمستونِ زندگیت ، مجبوری باپاهای لخت پیاده توراه سرد وبرف نشسته , راه بری مجبوری اگه بتونی توهمون هوای سرد پرواز کنی و نفس بکشی یهویی کولاک میشه و یهویی همه چی یخ می بنده وساعت از کار میفته و تو می مونی و …

بیشتر بخوانید »

بهار می آید …

بهار می آید

دوباره بهار می آید تا شکوفه دلت باز شود ، بیدمشک ها و یاس های بنفش و سفید سر بِزیر ، از شیشه مست زمان عطر می پاچند، و پروانه ها گویی سرگردان گلهایند و آشیانه هایی که بوی پَر گرفته است،  دوباره بهار می آید و به دلت سرخواهد …

بیشتر بخوانید »