دلنوشته

خاطره

تنها شاهد دویدنهای عاشقانه ما بردور حوض خانه پدر  ، شاهد خنده های مستانه ما که به خانه همسایه سرک می کشید ، او تنها شاهد عاشقی بود که مارا دزدانه می دید و عجب حافظه ای داشت که همه خاطره شد براین سو وآنسوی پنجره ها … سیمین افشار …

بیشتر بخوانید »

دریای هستی

ای دریای هستی بیا , موج سرکش زندگی را روانه ام کرده ای , من درکنارساحل افکارم دست وپا می زنم , من درانتظار وباآبیِ رنگ خیلالم , باتو قدم می زنم …     سیمین افشارلطفی سیمین افشار لطفی

بیشتر بخوانید »

تابستان

سلام به تابستان , به گرمی صداقتش , به نشانه گیری آفتابش , و نشستن زیر سایه یک درخت و پناه بردن به تنهایی خود …     سیمین افشارلطفی سیمین افشار لطفی

بیشتر بخوانید »

گل نرگس

گل نرگس

زندگی باغ گلی است پر از گل نرگس سهم خود را برچین , دسته کن , لمسش کن و عطر خوش بویش را به پیراهنت گره بزن …   سیمین افشار لطفی سیمین افشار لطفی

بیشتر بخوانید »

سرمای زمستون

گل نرگس

سرمای زمستون بعضی وقتها توی سرمای زمستونِ زندگیت ، مجبوری باپاهای لخت پیاده توراه سرد وبرف نشسته , راه بری مجبوری اگه بتونی توهمون هوای سرد پرواز کنی و نفس بکشی یهویی کولاک میشه و یهویی همه چی یخ می بنده وساعت از کار میفته و تو می مونی و …

بیشتر بخوانید »

من کی هستم؟

من کی هستم؟ دیروز یک کلیپ در اینستاگرام دیدم که خیلی روی من تاثیر گذاشت. می خواهم در مورد آن بنویسم. یک دختر 25 ساله که به یک بیماری نادر در جهان مبتلا بود. بدنش هیچ چربی و عضله ای نمی توانست نگه دارد. می گفت که از دوران کودکی …

بیشتر بخوانید »